Saturday, October 02, 2010

و دوباره تو ...

با رقص لطیف پرده ها می آیی
چون خاطره ای دور، رها می آیی

می آیی و این دل است هذیانی تو
تبدار ِ نگاه ِسبز ِ بارانی ِتو

هذیان شبانه در تبت بی تاب است
مهتاب به پاشویه تو در خواب است

لبریز چو رگهای نسیمم از تو
نیمم ز شراب ناب و نیمم از تو

رفتی و دوباره جان دمیدم در شعر
شعراز تو چکید و من چکیدم بر شعر

پیشانی داغ خاطره خیس از تو
باران و درخت و پنجره خیس از تو

با رقص لطیف پرده ها خواهی رفت
چون خاطره ای دور،رها خواهی رفت...

Sunday, September 26, 2010

اینک دوباره شعر... 


لبریز ِ واژه های غریبانه ام هنوز 
هذیانی ِ نشسته به تبخانه ام هنوز 


تنهایی ام به راه گلو چنگ میزند، 
 بغضی شکسته در دل ِ ویرانه ام هنوز


خون می چکد ز قلب ِ غزلهای مُرده ام 
تابوت می کشم به سرِ شانه ام هنوز 


با آنکه زاده ام به لجنزارِ کِرم ها 
در آرزوی پیله ی پروانه ام هنوز 


خشکیده خون ِ شعر به لبهای پاره ام 
پیداست جای ِ مشت ِ تو بر چانه ام هنوز! 


گر دخترِ فسانه ی لیلی به خاک شد 
از من جنون بخواه، که دیوانه ام هنوز

Friday, May 01, 2009

"ا " دلتنگی

از سرد های ِ سرد
تا همين گرمی ِ آهِ گاه به گاه
بر سرانگشتهای تنهايی ...

از همین دورهای ِ دور
تا آن نزديک ترينها که تو هستی،
و ميدانی که آن شعله کوچک ِ آبی کجا ميسوزد،
...
چيزی نيست،
هيچ ...!
جز يک "کاش"
که دلخوش است شاید جای ترا پر کند...!
ا

Saturday, October 27, 2007

وقتی که چشمهای مضطرب شیشه، بر دستهای سنگی اعدامست
هر تیک و تاک ثانیه چون پتکی، بر طبلهای جنگی اعدامست

جنگست ولی آه چه جنگ است این، با کودکان خسته ی بی تقدیر
این لشگر شکسته به فرمان ِ فرماندهان بنگی اعدامست

انسان درید سینه همنوعش، ای گرگ مهر پیشه پناهم ده
کین قوم باد ریشه به دنبال ِ قربانیان زنگی اعدامست

قانون کور مرگ پرست انگار، هرگز ندید روی حقیقت را
این قاضی تکیده به دنبال ِ پرونده های رنگی اعدامست

وقتی پناه دخترک زاغه، جز دستهای سرد تجاوز نیست
آن نطفه های کینه به دامان آوارگان جنگی اعدامست

با من بگو کجاست ترازویت، وقتی هجوم دست تجاوزها
بر ساق های لاغر و کم خون ِ قربانی دورنگی اعدامست

روزی رسد که مهر بتابد باز، بر چشمهای بسته این قانون
روزی که "عشق زن" به زبان آید، پایان قلب سنگی اعدامست

Saturday, April 21, 2007

فرزند ناخلف

پرواز مگر گناه است؟!

نه ، اما در ميان ماران آنكه بخواهد پرواز كند گنهکار است، فرزند ناخلف است و در ميان مردگان ، عاشق.

عاشق يعنی خطر، يعنی آزادی ، يعنی تابلوی ايست ممنوع ، يعنی برو و از هيچ چيز نترس. يعنی سپر ها را بينداز و بگو هزاران تير ببارد. يعنی باكی نيست از مرگ ،از نيستی ، از پوچی، از بی تعلقی ، يعنی بی خيال نتيجه ، بی خيال رسيدن، بی خيال سودها و ضرر ها ، يعنی همه را ببوس، برقص و برو! با مرگ برقص، برقص، برقص .

عاشق يعني حرامزاده و ميان كوران حرامزادگی يعنی بينايی، ميان مردگان يعنی زندگی، ميان نطفه های لجنزار يعني پروا نگی و ميان خطهای كج يعنی راست!

فرزند نا خلف محروم است ازارث، از دندانهای تيز، از چنگال های درنده، از سايه امن تعلق و مرگ، از لجنزار پر وپيمان دروغ، از سكون فاسد عادت، و تا دلت بخواهد برخوردار است از دستهايي كه نميگيرند ،از لبهایی كه نام گلها را تكرار ميكنند ، از پاهایی خسته از رقص ، از زخمهای صداقت، از بی وزنی بی تعلقی، از كبوديهای تهمتها، از سوختگی های توهين ها، از جراحتهای طرد شدگی، از اشكهای زندانی و پاهای پر تاول رفتن، رفتن و هميشه رفتن !

فرزند ناخلف مبارزيست كه سلاحي ندارد جز بوسه، مبارزی كه به زمان خود تعلق ندارد، كه اگر از جنس زمان خود بود يا حتي گذشته، همه دوستش ميداشتند، اما او شعريست كه اكنون سروده ميشود تا در آينده خوانده شود ، ترانه ای كه جاری شود، برود، برود، برود.

چه كسي ميداند چه درد شيرينيست فرزند ناخلف زمان خود بودن، جز آنكه فرزند ناخلف زمان خود باشد !

Wednesday, April 04, 2007




برای قوم باد*

پس باد آمد و همه چیز را برد؟!

گوش کن چگونه خرده خرده ترس
استخوانهای خیالاتم را میخورد.
لرزشم از باد نیست ،
نه،
لرزشم از باد نیست.
من از وحشت دیدن پیله های نازای آرزو
و لمس زالو های لزج تسلیم،
من از وحشت دیدن اینهمه گوسفند بی چراگاه
بی چرا بر خود میلرزم.
من از دیدن مکرر مردانی
که در لذت چشیدن میوه های متعفن شهوت
قلب خود را می فروشند،
پوست تنم ترک می خورد.

سوگند به سنگهای سترگی
که هزاران بار
تا قله بیهودگی بر دوش خواهم کشید
و به نظاره فرو غلطیدنشان خواهم ایستاد
که افسانه قوم باد را هرگز
واژه ای حتی
نخواهم افزود
و از میان لجنزار های پر زالو،
عقابهای تشنه خون و سینه های بی جگر،
از میان گله های هرچه بادا باد
و اینهمه ترازو های نا میزان
به دستهای سپید تو پناه می آورم
ای عشق.

* چاپ شده در ویژه نامه شعر و ادبیات- مجله آدینه- اردیبشت 78


Friday, March 30, 2007

دیوار

دختر غمگین افسانه
یاد آرد آن درخشان یالهای اسب امیدش
وزان خورشید گون روزان بی برگشت
او آوازها دارد به سینه
رو به تاریکی ز خود پرسد:

دیو
آیا تا به کی
راه بر شهزاده خورشید خواهد بست،

در پس این تیره گون شبهای بی روزن
یا به ناخنها خراشیدن
وحشت آور پایه های این شب تاریک
انتها را چیست
راه من؟

وقتی دل ترانه برای تو تنگ نیست
آیینه ها شکسته، نیازی به سنگ نیست

عادت نمیکنم به شکستن، به سوختن
با آنکه زیستن بجزعادت به ننگ نیست

در روزگار ِ شبزده گفتن ز شعر و شور
جز خفت ِخزیدن با پای لنگ نیست

چون سایه تا کجا بکشاند غروبمان؟!
ای سایه ها شتاب مجال درنگ نیست

آغشته ام هنوز به عطر حضور تو
یادت ترانه ایست، نیازش به چنگ نیست